دوشنبه ۱۱ مرداد ۱۴۰۰ - ۰۸:۵۱

برگزیدگان جشنواره خاطره‌نویسی عهدجانانه؛

حس عجیب و قدرتمند لباس مخصوص خدمت به بیماران کرونایی

جزئیات برگزاری آزمون دوره ICU ویژه پرستاران و پزشکان متخصص اعلام شد

«مادر و دختر» نوشته‌ای از همایون بنادرخشان از دانشگاه شهید بهشتی تهران است که در نخستین جشنواره کشوری "خاطره‌نویسی عهد جانانه" حضور پیدا کرد و موفق به کسب رتبه برتر در بخش «اساتید» شد.

به گزارش مفدا، جشنواره کشوری "خاطره نویسی عهد جانانه" با حمایت معاونت فرهنگی و دانشجویی وزارت بهداشت و به همت دانشگاه علوم پزشکی اهواز در محورهای پنجگانه "خاطرات کادر درمان در مراکز درمانی و بهداشتی"، "خاطرات دانشجویان از فعالیت‌های فرهنگی و جهادی"، "خاطرات دانشجویان در خط مقدم مقابله با کرونا"، "خاطرات کارکنان و دانشجویان نظام سلامت در دوران بیماری" و "خاطرات خانواده کادر درمان در دوران شیوع بیماری" برگزار شد.

«مادر و دختر»

وقتی لباس مخصوص خدمت به بیماران کرونایی را پوشیدم، حس عجیب و قدرتمندی به من دست داد. به دلیل کمبود نیرو، از تعداد بیست نفر بیمار کرونایی بستری شده، ده نفرشان، بیمار من شدند که باید از آن‌ها مراقبت می‌کردم.

برای شروع کار، به اتاق اول رفتم. دیدم که یک مادر و دختر، مبتلا به بیماری کرونا بستری بودند و خیلی ناراحت و نگران هستند. دختر کمی سرحال بود، اما مادر شدیداً دیسترس تنفسی (تنگی نفس شدید) داشت و ناامید بود. دخترش هم شدیداً نگران مادرش بود و دائم به من می‌گفت: «توروخدا آقای پرستار، مادرم خوب میشه؟ و خودش را به کلی فراموش کرده بود.»

من هم توی اتاق، کنار تختشون ایستادم و کلی امید بهشون دادم، که ان‌شاءالله با این داروها خوب می‌شید.

با حرف‌هایم، کمی آرام‌تر شدند.

بالأخره شیفت آن روز من تمام شد. و ما کادر درمانی، به نوبت، به سایر بخش‌های بیماران کرونایی می‌رفتیم. چند روز بعد، یکی از دوستانم به من زنگ زد و گفت: «یه بیمار کرونایی دارم که در بیمارستان شما بستری شده، به نام فلانی.»

با تعجب گفتم: «اِ می‌شناسمش، مریض خودم بود.»

گفت: «مادر و دختر بودن که دختر حالش خوب شد و مرخص شد؛ اما مادرش آی سی یو (ICU) بستری شده، دخترش با من دوست هست، خیلی نگرانه، سراغ مادرشو برام می‌گیری ببینی چطوره؟»

خیلی ناراحت شدم. گفتم: «باشه می‌پرسم و بهت اطلاع می دم.»

رفتم بخش آی سی یو و مریض رو از نزدیک دیدم. حالشو پرسیدم؛ حال زیاد خوبی نداشت و متأسفانه چند روز بعد فوت شد. نمی‌دونستم چطور باید این خبر رو به گوش اون دختر می‌رسوندم که مادرت حالش خوب نیست. اما در نهایت خبر فوت مادرش رو شنید. خدایش بیامرزد.

ارسال نظر

    • نظرات حاوی توهین و هرگونه نسبت ناروا به اشخاص حقیقی و حقوقی منتشر نمی‌شود.
    • نظراتی که غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نمی‌شود.
شما در حال ارسال پاسخ به نظر « » می‌باشید.